تبليغاتX
نوجوان

نوجوان

زندگی

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:21 توسط سپیده|

Image Hosted by Free picture hosting at <A href="http://www.iranxm.comwww.iranxm.com' />
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 13:33 توسط سپیده|

نمیدونم چرا دلم خواست این جا رو آپ کنم

بعد از یک سری دعوای مفصل نشستی و داری به بد بختیات فکر میکنی که میبینی اس ام اس اومد میخونی می فهمی که تو منشا همه ی بدبختی های یکی دیگه هستی یکی که دوسش داری و حاضری جونتم براش بدی

با التماس معذرت خواهی میکنی ولی دیگه فایده نداره میفهمی که به هیچ دردی نمیخوری

دلت از زمین و زمان گرفته نمیدونی به کی پناه ببری حس میکنی همه ازت بیزارن و تو دلت میگی کاش اصلا به دنیا نیومده بودم

خوابت نمیاد اما به زور میخوای بخوابی تا از این دنیا دور باشی فکر میکنی کاااش که این خواب ابدی باشه تو همین فکر و خیالا هستی که خوابت میبره و از همه چی غافل میشی وقتی چشمات رو باز میکنی میبینی بهت زنگ زده اس ام اس میدی و این بد ترین جوابیه که امکان داره بگیری:شمارتو اشتباه گرفتم

اینجاست که میزنی زیر گریه و به خودت میگی بدبخت احمق آخه با این همه مشکلاتی که تو واسش درست کردی زنگ بزنه بهت چی بگه ؟بگه دوست داره؟و با اشک به توقعات خودت میخندی

نمیدونی گوشی رو خورد کنی خاموش کنی چیکار کنی ولی آرزوی مرگ رو از ذهنت نمیتونی پاک کنی

آرزویی که قرار بود بهش برسم ولی انگار خدا دوست نداره من به آرزوم برسم

۵شنبه امتحانای ترمت شروع میشه و هیچی درس نخوندی میدونی که کنکورم قبول نمیشی ولی بازم شوقی برای درس خوندن نداری برای فرار از همه چی به دنیای مجازی پناه میاری و مینویسی...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:14 توسط سپیده|

www.5sepideh5.blogfa.com منتظرتونم

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:15 توسط سپیده|

سلام

خدایا چرا همیشه تو اوج خوشحالی حالم رو میگیری

فقط میخوام بمیرم از این زندگی راحت شم

چرا این بلا ها باید سر من بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدااااااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 20:43 توسط سپیده|

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه

عشق یعنی ... همون سلام اول.

عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم .

عشق یعنی ... انفجار احساسات.

عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری. 

عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه.

عشق یعنی ... ترو ببخشه و یه فرست دیگه بهت بده. 

عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه

عشق یعنی ... مایه قوت قلب

عشق یعنی ... شادی و نشاط

عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره 

عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن. 

عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن. 

عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته.

عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری. 

عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش.

عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه .

عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

عشق یعنی ... با هم تاب خوردن. 

عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد. 

عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه.

عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.

عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها. 

عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره. 

عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم

عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها. 

عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

 عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی. 

عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن. 

عشق یعنی ...  براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن. 

عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

عشق یعنی ... جادوش کنی.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

عشق یعنی ... دو چهره خندون.

عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست. 

عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:52 توسط سپیده|

یک سلام گرم به همه

خوبید؟

عید همه مبارک

اومدم فقط عید رو تبریک بگم من همه نطرات رو میخونم ولی شرمنده تا اطلاع ثانوی نمی تونم جواب بدم شرمنده همتون دوستون دارم

فعلا

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 12:0 توسط سپیده|

آه آه از دل من

که از او نیست به جز خون جگر حاصل من

ز آنکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش...

چه دل مسکینی!

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش

چه کنم با دل خویش...

در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیدی متمول چه فقیری درویش

چه کنم با دل خویش...

طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

چه کنم با دل خویش...

دیده گردید فقیر

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر

چه کنم!دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط بار آمده و دور اندیش

چه کنم با دل خویش...

گر در افتم با مار

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

لیک راضی است که از او بخورم صد ها نیش

چه کنم با دل خویش...

دارد این دل اصرار

که من امروز شوم بهر جهانی غم خوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش...

از برای همه کس

دل بی رحم در این دوره بکار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش............................................................................. 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 21:13 توسط سپیده|

سلام بچه ها

نمیدونم چی بگم والا از چی بگم

بعضی ها حیلی بی معرفتند بچه ها دلم از خیلی ها گرفته دیگه هیج امیدی به جز ۲ نفر تو زندگیم ندارم

دلم میخواد برم یک جایی که خیلی ها باشن همه کسایی که دوسشون دارم همه کسایی که دوسم دارن که فکر نکنم کسی باشه که دوسم داشته باشه ولی خب نمیدونم چی دارم میگم

معنی رفاقت یعنی چی یکی برام بگه دوست کیه اون که پشت سر آدم حرف می زنه؟؟؟اینا آدم رو دوست دارن یا پدر مادری که اصلا کاری به کتر آدم ندارند؟؟یعنی کار که دارن کار بیخود دارند

دیگه نمی دونم چیکار کنم به کی اعتماد  کنم کجا برم با کی برم با کی باشم با کی حرف بزنم با کی حرف نزنم

توصیه::::::به هیچ کس اعتماد نکنید حتی بهترین دوستاتون و نزدیک تریناشون

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 22:40 توسط سپیده|

در این تنهایی مطلق تنها و بی دوست

بی هم دم و خطا کار

در این گناه مکرر می سوزم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 20:26 توسط سپیده|

چشمانم را میبندم

میبینم تو را در خیال

در وهم

و آنگاه...

فریاد شوق سر میدهم

چشمانم پر ز اشک شوق

دلم سر شار از محبت یار

با این که رو به روی توام

در خیال در آغوشت می کشم

و در سکوت بی پایانت حسرت حرفهایی که شاید نتوان گفت و شنید آزارم می دهد

بوسیدنی که از روی عشق است

گناهی بی اراده و به یاد ماندنی

و غافلم از چندی بعد ...

نمی دانستم که جدایی در راه است

پیشم خواهد ماند

نمی دانستم که رسم دوستی را شکستن راحت است

و نمی دانستم که من کجای دنیا گم شدم

 

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 20:54 توسط سپیده|

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

***

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

***

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

*****

سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 23:10 توسط سپیده|

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی

دروغه.....دروغه....

چه جوری دلت میومد  منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک ....منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی...ولی گفتم که دروغه

 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه

تا ابد  اینجا میمونم

بی تو با اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

دل من خیلی صبوره...صبوره

 

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که تو مردی

همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی

دروغه.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 21:54 توسط سپیده|

سلا بچه ها

شما هم دیدید برف اومد؟؟خیلی قشنگ بود انقدر دلم می خواست برم برف بازی آدم برفی درست کنم ولی خب....

کلا امروز خیلی دلم گرفته بود

امروز آخرین امتحانم رو دادم و میدونم معدل امسالم از هر سال بد تر میشه!امتحانمون آسون بود من و رویا و نگار برگه هامون رو زود دادیم رفتیم یکم چرخیدیم و بعدشم اومدیم خونه!

عصرش بود که خیلی حالم گرفته شد بعضی وقتا یک فکرایی به سر آدم میزنه آدم میخواد خل بشه!

ایشالا ایام برفی بهتون خوش بگذره

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 21:53 توسط سپیده|

سلام به همه ی شما عزیزان

امید وارم حالتون خوب باشه

از همتون که جواب سوالم رو دادید ممنونم نظر خیلی ها رو تایید نکردم چون ترجیح دادم فقط خودم بخونم واین که گفته بودم نظر خودم رو تو این پست میگم به نظر من آدم باید بهترین شب زندگیش شبی که داره با شریک یک عمر زندگیش عهد و پیمان میبنده رو  جشن بگیره حالا این جشن نباید حتما خیلی بزرگ و پر خرج باشه ولی به نظر من حتما باید باشه!و علت این که این سوال رو پرسیدم رو ترجیح میدم تو وبلاگ ننویسم

خب حالا از این حرفا بگذریم بریم سراغ برنامه های من.امتحانام که تا این جا افتضاه بود به جز ریاضی و زبان

راستی بچه ها واسم دعا کنید ۲۷ دی ماه یک روزه خیلی خاص برامه خیلی استرس دارم و خیلی ام خوشحالم و دارم روز شماری می کنم که زود تر برسه .دعا کنید مثل شب یلدا نشه!!!!!!!!!!

و دیگر هیچ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 22:2 توسط سپیده|

سلام به همه ی دوستان!

خوبید؟خوشید؟

اصلا من میخوام یک نظر خواهی کنم ازتون ترو خدا راستش رو بگید هاااا!!!

اگه شما قرار باشه ازدواج کنید عروسی نمیگیرید؟؟

من خودم تو پست بعدی نظرم رو میگم

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 11:51 توسط سپیده|

سلام

امروز صبح امتحان

 دینی داشتم بد نبود تقریبا همونجوری که انتظارشو داشتم امتحان دادم

مامانم اومد دنبالم که با هم بریم مانتوم رو تنگ کنیم آخه از وقتی لاغر شدم خیلی مانتوم گشاد شده بود.

خلاصه رفتیم و برگشتیم دیگه تا اومدیم خونه و بابام هم نبود و همه چی آروم بود به قول شاعر تا ساعت ۱ که من رفتم دراز کشیدم که یکم بخوابم و بابام اومد که هنوز در رو باز نکرده دیدم داره داد میزنه پیش خودم گفتم که خدا به داد برسه ببینی دوباره چی شده که فهمیدم من کلید رو پشت در جا گذاشته بودم و واسه همین داره داد و بیداد میکنه.

از مامانم سوال کرد که این کلید رو پشت در جا گذاشته مامانم بنده خدا واسه این که بابام بهم چیزی نگه خودش گردن گرفت و اونم شروع کرد به داد زدن سر مامانم دیگه داشتم کلافه میشد از حرفاش که داد زدم گفتم مامان بگو من جا گذاشتم مگه من میترسم خب یادم رفته دیگه حالا میخواین دارم بزنین؟؟

خلاصه همون موقع با این حرف من بابام ساکت شد و منم خوابیدم فکر کردم که دیگه داد و غر غر هاش تموم شده ولی نخیر هنوز ادامه داشت تا عصری...

حالا از این ماجرا که بگذریم من و مامانم امروز خیلی ارتباط دوستانه و خوبی داشتیم تا این که عصری بابام رفت بیرون و من خواستم به عشقم بزنگم که مامانم خیلی منظور دار گفت سپیده اگه من کنترلت نمیکنم چون بهت اعتماد دارم منم یکم چپ چپ نگاش کردم و رفتم

پیش خودم گفتم دیگه واقعا چجوری میخوایید من رو کنترل کنید مثلا دستم رو ببندید همش جلوتون باشم میشه کنترل؟؟؟

نمیدونم خیلی خسته ام از همه چی این از درس خوندنم این از خانواده ام که جای این که پشتم باشن همش ...... تو اعصاب آدم جالب این جاست فامیلامون و خودشون فکر میکنن اینا بهترین پدر مادرای دنیان این از همه چی تیشتر واسه من سخته...

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:57 توسط سپیده|

سلام

خوبید؟

امروز تا ساعت ۶ کلاس داشتم روز بدی نبود ولی خیلی خسته کننده بود.صبح زنگ اول بچه ها کلاس زیست داشتن اما من انقدر از معلم زیستمون میترسم کلاسم رو باهاش حذف کردم رفتم تو کتاب خونه مدرسه درس خوندم

یکی از معلم هامون سر کلاس گوشیش زنگ خورد وقتی حرف زد فهمیدیم خانومش بود بچه ها که همیشه شلوغ بودن همه ساکت شده بودن ببینن چی میگه یکم حرف زد بعد گفت :الان نمی تونم سر کلاسم بعد دوباره گفت عزیزم میگم الان نمی تونم دیگه بعد آخر سر از کلاس رفت بیرون گفت:سلااام بابایی !بنده خدا می خواسته با بچه اش حرف بزنه وقتی این جوری با بچه اش حرف زد من زدم زیر گریه یهو دوستام گفتن واااا سپیده تو چرا گریه میکنی گفتم آخه بابای من تا حالا این جوری باهام حرف نزده اونا می خندیدن ولی نمیدونستن من واقعا انقدر واسم سخت بود .که زدم زیر گریه!

یکی از دوستام به شوخی گفت اگه بری تو کاره مداحی میزنی رو دست آهنگران!!!

خلاصه امروزم تموم شد خدا میدونه چند روزه دیگه هستم ولی ایشالا زندگی هیچ کس با حسرت محبت پدر مادرش نگذره!

مواظب خودتون باشید

فعلا!

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 19:45 توسط سپیده|

سلام

این هفته از اولش منتظر شب یلدا بودم که تا صبح با بهترین فرد زندگیم بیدار باشم و همش به فکر این شب یلدا بودم که چه جوری خواهد گذشت

یادم نیست که هفته ی خوبی بود یا نه ولی یادم هست که بد هم نبود و واسه همینم از خدا ممنونم

دیشب شب یلدا بود دیر شده ولی شب یلداتون مبارک

تا سر شب خیلی خوشحال بودم یعنی تا ساعت ۱۲ این جورا ولی یهو بهم ریختم

نمیدونم چرا ولی یکی از مشکلات زندگی من اینه که من آدم خیلی پر توقعی هستم و این اصلا خوب نیست هر چیزی حدی داره ولی به نطر من آدم اصلا نباید از کسی توقعی داشته باشه چون ابن جوری زندگی خودش بهتر پیش میره و یکی دیگه از مشکلات من اینه که با این که خیلی از ایراد ها ی خودم رو می دونم نمی تونم خودم رو درست کنم یعنی عوض نمی شم و این بد ترین چیزیه که عذابم میده.

چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که من تو بچگیم مثل بچه های دیگه رفتار نکردم و شاید واسه همینه که هنوزم دوست دارم بچه باشم و مثل بچه ها رفتار کنم

صبح نزدیک خونه دوستم واستاده بودم که بیاد و با هم بریم که یک آمبولانس اومد دم خونشون برای همسایه کناریشون منم که حسااااااااااااسس تا اینو دیدم زدم زیر گریه دوستم که اومد گفت وای سپیده چرا گریه میکنی و وقتی فهمید کلی بهم خندید

نمیدونم خیلی از لحاظ روحی خوب نیستم شاید افسرده شدم بازم گریه هام شروع شده  بازم حس میکنم هیچ کس نیست و بازم تنهام...

بازم این حس بیخود خستگی از عالم و آدم زندگیم رو پر کرده

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 21:0 توسط سپیده|

سلام به همه ی شما عزیزای دلم

ایشالا همتون خوب و خوش باشید

ایام سوگواری امام حسین (ع) رو به شما عزیزان تسلیت میگم تو عذا داریا تون همه بچه های وبلاگ ها رو هم یاد کنید بد نیست

من که امسال به خاطر کنکور و این حرفا از در خونه بیرون هم نرفتم خیلی هم دلم گرفت که نرفتم

یا امام حسین تورو به عذا داری همه مومن ها و عاشقات قسم به همه ی مریض ها و کنکوری ها و همه و همه کمک کن.

تو ایت مدت اصلا وضع روحی مناسبی نداشتم الانم ندارم و نمیدونم چمه

ایشالا بتونم زود به زود آپ کنم

یک معذرت خواهی هم از همه ی عزیزانی که نظر میدن ایشالا به همنتون سر میزنم

همتون رو دوست دارم

فعلا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 22:12 توسط سپیده|


آخرين مطالب
»
»
» برگشتم
»
» بگذار بمیرم
» عشق
» عید مبارک
» چه کنم با دل خویش
» نامردی
»
Design By : Pars Skin